پارت چهارده :

تماس را قطع کرد و به فیروزی چشم دوخت که با یک کت و شلوار نقره‌ای مقابلش ایستاده بود.
بی هیچ حرف دیگری فورا به او گفت:
- پسره می‌خواسته خودشو بکشه!
بعد هم با نگاهش اشاره‌ای به موبایلش زد که به او بفهماند تماسی دریافت کرده است.
فیروزی بی‌تعارف جای قبلی وثوقی نشست.
کمی متعجب بود.
- الان خوبه؟
هامون به نشانه تایید سری تکان داد.
چشم‌هایش روی چمن‌های باغ بود؛ اما معلو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت درسا در رمان سیاه زخم درسا
تصویر شخصیت هامون در رمان سیاه زخم هامون
تصویر شخصیت ساغر در رمان سیاه زخم ساغر
تصویر شخصیت همایون در رمان سیاه زخم همایون
تصویر شخصیت هومن در رمان سیاه زخم هومن
تصویر شخصیت درسا و هامون در رمان سیاه زخم درسا و هامون
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    0

    چقدر خوبه از نظر زمانی اینجا هنوز میکائیل نمرده و زنده است

    ۲۰ ساعت پیش
  • Asal

    0

    منوچهر بیتربیت بی ادب

    ۲۰ ساعت پیش
  • Asal

    0

    خدا لعنتت کنه منوچهر که همه جا اسمت هست اسمم مثل خودت نحسه

    ۲۰ ساعت پیش
  • Asal

    0

    اسمتم مثل خودت نحسه

    ۲۰ ساعت پیش
  • Malus

    0

    نظرم درمورد فضای کافه و باریستا بودن عوض شد؛ بنظر بامزه می رسه:))

    ۲۱ ساعت پیش
  • Malus

    0

    آرامش ساغرو خیلی دوست دارم🥲✨️

    ۲۱ ساعت پیش
  • محرابی

    0

    ممنون ازراهنماییتون میخواستم بپرسم مال اون زمانی هست که نیلی به قتل رسید وتازه گروه شبدر روسورن شناخت واحساس میکنم اون پسری هم که میخواست خودش رو بکشه اشکان هست. خدا قوت زیبا بود و دلنشین

    ۲ روز پیش
  • Zar

    1

    پس اونی که نباید بمیره و خودکشی کرده اشکانه

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    0

    من الان کیک خیس میخوام تکلیفم چیه؟🤕

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نمی‌دونم منم👀

    ۲ روز پیش
  • Zar

    0

    منوچ پدرسگ … هم سورن و اذیت میکنی هم هامونو. تو گور بلرزی.

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    باز یادتون افتاد🤣

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    1

    وای تئو خیلی ناز و گوگولیه رابطش با هامون رو خیلی دوست دارم✨

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی😭✨

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    1

    وای بر اون کلاه شاپو!اونجا که با کلاه کاری کرد حرف نزنه برام خنده دار بود😂

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😅

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    1

    جدی خوشبحال اشکان با داشتن ساغر ولی فک نکنم اینجا با هم آشنا شده باشن حتی فعلا اینجا فیروزی فقط وکیل هامونه

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه هنوز همو ندیدن

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    0

    هومن هم عجیب شده خیلیم کم پیدا،منظور برا درسا فک کنم وگرنه که تو همین پارت قبلی بود

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    0

    واقعا پرام ریخت منوچهر اسمش اومد عجب ابهتی داری مرد

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    0

    تابستون واقعا جهنمه،و فصلیه که سورن ازش متنفره،فک کنم خودتم دوست نداری چون که از تابستون چیز خوبی نشنیدم کاراکترهاتم متنفرن😂

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره هیشکی تابستون دوست نداره توی رمانام روی این قضیه دیگه اونقدر حساسم که باید بگم🤣

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️